دلتنگی لحظه
شعر و داستان و اس
با لبی بسته می پرسم از خودم این غریبه کیه از من چی می خواد؟ اون به من یامن به اون خیره شدم باورم نمیشه هرچی می بینم چشامو یه لحظه رو هم می ذارم به خودم می گم که این صورتکه می تونم از صورتم ورش دارم می کشم دستمو روی صورتم هرچی باید بدونم دستم می گه منو توی آیینه نشون می ده می گه: این تویی نه هیچ کس دیگه جای پای تموم قصه ها رنگ غربت تو تموم لحظه ها مونده روی صورتت تا بدونی حالا امروز چی ازت مونده به جا آیینه می گه :تو همونی که یه روز می خواستی خورشید و با دست بگیری ولی امروز شهر شب خونت شده داری بی صدا تو قلبت می میری می شکنم آیینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه آیینه می شکنه هزار تیکه میشه اما باز تو هر تیکه اش عکس منه عکس ها با دهن کجی به هم می گن چشم امید رو ببر از آسمون روزا با هم دیگه فرقی ندارن بوی کهنگی می دن تمومشون
نظرات شما عزیزان:
Power By:
LoxBlog.Com |